شاید اوضاع داره کم کم بهتر میشه، نمیدونم راستش ولی چیزی که هست برگشت این حسو دوست دارم؛ مفید بودن. خیلی وقت بود خودمو درگیر چیزی نکرده بودم که سود و زیانش بهم ربطی نداشته باشه اما حالا میبینم که حضورم میتونه تغییر مثبتی ایجاد کنه. خیلی وقت بود از تو پیله م بیرون نیومده بودم اما حالا که به طور کاملا اتفاقی درگیر ماجرایی شدم که احساس و تلقی ای که از خودم داشتم رو بهتر کرده، واقعا خوشحالم. امیدوارم بتونم کاری کنم. ۳ پست پایین تر یادتونه که گفتم، شنیدم و دیدم که کاری ازم ساخته نیست و.... ولی حالا میتونم بگم مثه گذشته م شدم هم کاری ازم برمیاد و هم دلم میخواد که حتما انجامش بدم!
چندین و چند بار نشستم و سلسله تصاویر رو علی رغم کیفیت بد صدا تماشا کردم. واضحا دنبال یه چیزایی میگردم که ازش میشه یه نتایجی گرفت اما وای وای وای! که هربار این فکر قوت میگیره مطمئنی درست داری جلو میری؟ حواست هست مسئولیتی که قبول کردی قد تو نیست. فراموش نکن که هرجا سختت شد یا دیدی کار تو نیست باید واگذار کنی، لجاجت و حماقت و احساس تو این مقوله هیچ جایی نداره. خب حالا یه بار دیگه نگاه کن..... و باز از نو شروع میکنم به دیدن و تحلیل و تقویت احساس مسئولیت! خسته میشم اما خوشحالم. میدونم دارم از زمانی مایه میذارم که میتونه سرنوشت پیش رومو تغییر بده اما تو این مقطع زمانی به این احتیاج دارم که خودمو به خودم ثابت کنم بنابراین سوزن پرگار ذهنم و تمرکزم فعلا رو این ماجراست و بقیه به حاشیه رونده شده....
