باید یک سال از صبح تا شب، هر روز و هرروز بنشینم و تو را رمزگشایی کنم حتی اگر به قول خودت مرده باشی و حتی اگر از دید من دیگر راهی برای همکلامی ات نباشد، هیچ یک مهم نیست باید همین مختصر اندوخته ای که از تو دارم را بردارم، پهنش کنم بر سفره ای و بیفتم به جانش! باید کشفت کنم، باید بفهمم وقتی میگفتی لمس شادی در پس پرده و من ساده از آن میگذشتم معنایش چه بود، وقتی برایم از آب و رود و سنگ و خدا و گاهی شبهایی وحشت آور از خضر کودکی ات میگفتی که روزی باید فیلمی، کتابی برایش مینوشتی یا وقتی از قصه ی نیمه تمامت که همه اش نوشته شده در ذهنت بود، میگفتی، باید معنای همه ی اینها را بدانم، معنایشان را نه، باید حس شنیدنش، را دوباره تجربه کنم که میگفتی در جای خوب حافظه ام هست اما فراموشکار شده ام حسابی. احساس اقناع و بی نیازی ای که حاصل بودن تو بود، بودن خدا گونه ات در عصر طلایی زندگی ام، باید خیلی خیلی خیلی فکر کنم و بفهممت، شاید که راهی به رویم باز شود...
پی نوشت: حس خوبی ست این تنهایی و بیکاری نسبی. کتاب میخوانم، موزیک گوش میکنم و زل میزنم به چشمهای خدا، آنقدر که صدایم کند، بشنودم و دلش من را از میان 7 میلیارد دوپای دیگر، بخواهد... امیدوارم حس خوبم آنقدر کش بیاد که تمام زندگی ام شود.
