تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

باید یک سال از صبح تا شب، هر روز و هرروز بنشینم و تو را رمزگشایی کنم حتی اگر به قول خودت مرده باشی و حتی اگر از دید من دیگر راهی برای همکلامی ات نباشد، هیچ یک مهم نیست باید همین مختصر اندوخته ای که از تو دارم را بردارم، پهنش کنم بر سفره ای و بیفتم به جانش! باید کشفت کنم، باید بفهمم وقتی میگفتی لمس شادی در پس پرده و من ساده از آن میگذشتم معنایش چه بود، وقتی برایم از آب و رود و سنگ و خدا و گاهی شبهایی وحشت آور از خضر کودکی ات میگفتی که روزی باید فیلمی، کتابی برایش مینوشتی یا وقتی از قصه ی نیمه تمامت که همه اش نوشته شده در ذهنت بود، میگفتی، باید معنای همه ی اینها را بدانم، معنایشان را نه، باید حس شنیدنش، را دوباره تجربه کنم که میگفتی در جای خوب حافظه ام هست اما فراموشکار شده ام حسابی. احساس اقناع و بی نیازی ای که حاصل بودن تو بود، بودن خدا گونه ات در عصر طلایی زندگی ام، باید خیلی خیلی خیلی فکر کنم و  بفهممت، شاید که راهی به رویم باز شود...

پی نوشت: حس خوبی ست این تنهایی و بیکاری نسبی. کتاب میخوانم، موزیک گوش میکنم و زل میزنم به چشمهای خدا، آنقدر که صدایم کند، بشنودم و دلش من را از میان 7 میلیارد دوپای دیگر، بخواهد... امیدوارم حس خوبم آنقدر کش بیاد که تمام زندگی ام شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:4  توسط ژاندارك  | 

 

فکر میکنم همین روزهاست که دست به قلم نوشتن 4 فصل دیگر از "دخترک" شوم! واقعا مسخره شده زندگی. تمامی آنچه به عنوان ساختار زندگی یک زمانی تعیین کرده بودی و رویش سالها قسم خورده ای، حالا در حال تغییر است، کسی هم عوضش نمیکند، خودت هستی که مضطرب از گذر زمان، تمامی فرصتهایی که زمانی عاشق تجربه شان بوده ای را کنار میگذاری تا پایت را جای محکمی بگذاری، روی زمینی سخت...

بنظرم اولین کسی که به آدمی و تقدیرش خیانت میکند، خود فرد است که پشت میکند به آرزوهایش و میگذارد تصمیم گرفته شده ای را تنش کنن، بد و خوبش به هیچ وجه مهم نیست. مهم این است که این روزها خودم را در حال خیانت به خود میبینم. نشسته ام یک گوشه ای آسمان و ریسمان عقل میبافم و خودم را محروم میکنم از تجربه، از لگد زدن به کلیشه. در 50 سالگی ام، جلوی آینه از خودم خواهم پرسید هی رفیق سرکش، جای و جایگاهت همین بود؟ میدانم با این روشی که در پیش گرفته ام باز هم یک آدم معمولی خواهم ماند اما کاش با جسارت و سر به هوایی ذاتی ام  آدم معمولی ای میساختم که لااقل خودش از خودش راضیست!

چندسال پیش باید می ایستادم جلوی خودم و میگفتم هی دختر چند دقیقه، فقط چند دقیقه بیا و بشین این گوشه و صادقانه فکر کن، اینکار را نکردم. سالها گذشت، مدام مراعات کردم و شاید مراعات شدم، گذاشتم یک تصور غلط در اذهان شکل بگیرد و جالب اینجاست که خودم بیش از بقیه باورش کردم! زمان گذشت و گذشت و گذشت تا روزی نمیدانم چه مرگم شد که نشستم و فکر کردم و تصمیم گرفتم. بعد عمری بالاخره تصمیم گرفتم، هورا هورا!!! و حالا بشدت از خودم و این یک قلم کارم راضی ام اما میدانم در  این بازی جدید هم نسنجیده، ندانسته دارم پیش میروم. دلم یک نیروی درونی میخواهد که این دفعه بزند توی گوشم و بگوید بشین فکر کن! فعلا منتظر آماده شدن این انگیزه درونی ام که آنقدر چیزی را جدی بگیرم که بخواهم برایش وقتی برای فکر کردن بگذارم. خدایا این لودگی چه به سر من آورده.....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 19:22  توسط ژاندارك  | 

 

وقتی تحت فشاری از یه جهت، دلت برای تمام جهتای دیگه ی زندگی تنگ میشه! من الان دلم پانسیونم رو میخواد و سکوتش، دلم کله پا خوابیدن رو تخت و تلویزیون تماشا کردن میخواد، دلم اون آینه قدی رو میخواد که خریدمش و گذاشتم تو سالن تا همدم داشته باشم، مینشستم جلوشو واسش ادا در می آوردم، تو شادیام همراهم میخندید، وقتی دلم میگرفت جلوش مینشستم، بغض کرده و اون زودتر از من اشک میریخت....

هی خدا، من دلم قدم زدن تو خیابونای شهرو میخواد یا نه شب باشه و موزیک لایت و شهر باشه و خیابونای بی ترافیک و من و خیالام... هوم چه شود!

دلم مریض دیدن میخواد، سر به سر گذاشتن و گاهی کلنجار رفتن، دلم حتی برای رییسم هم تنگ شده، دکتر چاقالوی سبزه ای که میشینه جلوتو با اون اخلاق سگیش، واسه من لبخند میزنه و میگه باشه خانم دکتر الان پیگیریش میکنم... وقتی از در اتاقش میام بیرون، تو دلم میگم خدارو شکر، بخیر گذشت اما نمیدونم اون بار تو جلسه چی شد که زدیم تو کرک و پر هم! گرچه بعدش سعی کرد بیاد و از دلم دربیاره ولی چه فایده یه روز کامل منو از کار و زندگی انداخت. اون روز نزدیک 3 ساعت زنگ زدم خونه و دوستام تا باهام حرف بزنن و آرومم کنن. وقتی که آروم نشدم باز کله پا از تخت آویزون شدم و خوابم برد، فرداش دیگه خوب خوب بودم با بدنی کوفته...

هی چقد دلم واسه همه تنگ شده، خودم کجام؟! خودمم میخوام....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 23:58  توسط ژاندارك  | 

 

یه چیزایی واسه من طلسم شده ست، هربار سمتشون میرم یه اتفاقی میفته که باید عقبگرد کنم. یاد گرفتن ساز هم یکی از همون چیزاست، دلیلش نمیدونم چیه ولی این بار آخر بود، دیگه هیچ وقت سراغش نمیرم. انگار کم کم باید یاد بگیرم برای پزشک شدن، پزشک موندن باید یه خط دور تمام حواشی دوست داشتنی زندگیم بکشم؛ یادگیری یه زبان جدید، سفر بدون برنامه، شنا، یادگرفتن ساز، کتاب خوندن، نوشتن و............

 

پی نوشت: هفته ی قبل وقتی نشسته بودیم یه کنجی و به زندگی و اتفاقاتش با هیجان فکر میکردیم، دوستم زحمت کشید و به یادم آورد که تو تمام زندگیم حتی یه بارم تصمیم سرنوشت ساز واسه خودم نگرفتم. یه بارم که گرفتم، فوری  کوتاه اومدم! جای بسی افتخاره، من به خود میبالم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 23:44  توسط ژاندارك  | 

 

جان شوریده ام را امروز دعوت کرده بودم، به قدم زدن، به دویدن، به فرار از تمام افکاری که سایه وار دنبالت میکنند اما نشد، نخواستم. حس و حال تنهایی پرسه زدن در خیابانهای شهر نبود. دلم صدا خواست، از آن دست صداهایی که وقتی میشنوی انگار از آسمان آمده اند فقط برای مدهوش کردن تو، آن هم نبود. از صبح کلافه قدم میزنم، بالا و پایین کتابهایم رو نگاه میکنم  و هوس شنیدن صدای کامو رو میکنم، آنجا که اول بیگانه مینوشـت: مادرم امروز مرد....همان وقتی که زیر لب برای خودش جمله رو زمزمه میکرد که چطور بنویسدش که د رعین سادگی، مثل پتک بر سر روح خواننده ی نیم قرن بعد فرود آید، چنان دردش بگیرد که نداند چه کند. کاش جایی ضبطش کرده بود!

خدایا، من امروز در اوج خواستنهایم مدام این جمله را تکرار میکنم، ژان شروع دوباره ات چه میشود؟ مگر قرارت این نبود که روحها را بکاوی و گوشه ی دنج عزلتکده ای را سهم هرروزه ی آدمها کنی؟ مگر قرارت این نبود که جان آدمها را عاشق کنی، بیدار کنی، فریاد زدن یاد روحهای سرکش بدهی؟ مگر قرارت این نبود، آتش درونت را حتی اگر باریکه نوری کم سو هم شد، حفظ کنی. بازدمت را سمتش ندمی که نابودش کنی و در تاریکی مطلق فرو روی؟ وقتش نشده؟ وقت دست از لودگی برداشتن، خواندن و نوشتن و به هیچ گرفتن همه ی تحمیلهای سرنوشت؟

امروز، قدم زدن که سهم پاهایم نشد، گوشهایم جایی مهمان نشدند، دیدن بهار از راه رسیده ی طبیعت هم که سهم فردای من است. هوووووم...... باید باز هم صبور بود. تمام زندگی در حال تعلیم همین یک جمله به من است تا هرچه هست را از چنگم در آورد ،و من ساکت و صامت صبوری کنم، صبوری....

 

پی نوشت: دوشب پیش به اتفاق مهمونهای عزیز، خیابونای شهر رو حسابی ترکوندیم! دیروز پدرم میگفت: شما دو تا هم خیلی شیطون بودین و من نمیدونستم! مامانم از تو آشپزخونه میگه: آره ، شناگرای ماهری بودن آب ندیده بودن! حسابی انرژی تخلیه کردیم، خیلی خوش گذشت. هیچ وقت تو عمرم انقد مسخره بازی در نیاورده بودم. فکر کنین پایه ی تفریحم کی بود! یه دختر همسن خودم که داشت از همسرش جدا میشد و به قول خودش آورده بودنش سفر که روحیه ش عوض بشه! بعد اینقد لوده بازی در می آورد که همه مونده بودن این دپرسه آیا؟؟؟ تنها کسی که درکش میکرد من بودم، اونم واسه شباهتای اخلاقی. وقتی تحت فشارم، تظاهر بیرونی رفتارم میشه این: خیلی به خودم راحت میگیرم و اجازه میدم هرکاری دلم میخواد بکنم!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 19:9  توسط ژاندارك  | 

 

صبح که از پانسیون می اومدم بیرون، یه سر رفتم و تقویم رو میزی رو چک کردم که واسه این 2 روز باقیمانده احیانا کار از پیش تعیین شده ای نباشه، کاری نبود بجز یه نوشته برای 29 اسفند.....

90 تنها سالی بود که من هدف داشتم، همه چیز تعیین شده بود، کافی بود تلاش کنم تا بدست بیارم. فروردین تا خرداد نود به این نتیجه رسیدم هیچ چیز جز اراده ی من قادر نیست که مانع رسیدنم به خواسته هام بشه اما فکر یه جاهایی رو نکرده بودم، از شهریور افتادم تو یه سیر قهقرایی به سمت ناکجا، شباو روزایی رو گذروندم که نمیدونستم ممکنه من تا فردا زنده باشم و همون ژان سابق؟! کلی هدف داشتم، کلی خواسته که حالا انگار وقت مرگم رسیده بود و راهی به جایی نمیشد برد! هرچی که بود گذشت، هنوز هم نمیدونم ممکنه مشکلات تکرار بشه یا نه، اما این حس و حالی که این چند وقت اخیر داشتم رو دوست دارم. روزهای بدون تنشی که من خودم بودم! آزاد و رها، با فکر و خیالهایی دوست داشتنی.

برای 29 اسفندم 3 هدف داشتم که 2 تاشو دارم الان اما مهمترینش، هنوز معلوم نیست. چندان هم خوش بین نیست و از طرفی فکر میکنم اونقدی که فکر میکردم هم مهم نیست، نشد هم به درک!

واسه 91 فعلا برنامه ای ندارم، یه چیزایی هست ولی اونقدی مصمم نیستم که تیتر بزنم من اینا رو میخوام، آی خدا باید بهم بدیشون!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 17:23  توسط ژاندارك  | 

 

چندروز پیش داشتم به این فکر میکردم ما چه جور آدمایی هستیم، مثلا حتما باید تو بم زلزله می اومد که میدونستیم مردم اونجا به دلیل فقر فرهنگی ایمن سازی خونه هاشونو هر شب دود میکنن بره هوا؟ یعنی میمردیم یه کم زودتر متوجه آسیب میشدیم و یه غلطی میکردیم تا این همه خاطره ی تلخ تو ذهن بازماندگان و حتی مایی که دور هستیم از بم و زلزله ش ساخته نشه؟

امروز اما فکر میکنم یه چیزایی غیرقابل تغییره. منم اونقدی عاقل شدم که بدونم دنیا که خوبه حتی یه آدمو نمیشه تغییر داد، و جزیی تر از اون، یه طرز فکرو که واسه یکی میخوای تغییر بدی باید کلی جون بکنی، کلی التماس کنی، کلی زحمت بکشی و ذهنتو درگیر کنی بلکه قالب فرو بریزه و آماده ی ساخت یه فکر جدید بشه. با اینحال خوب بود هر کدوم از ما به عنوان اولین زنجیره ی تغییر دست به کار میشدیم، دنیا بهشت برینی میشد که بیا و ببین!

دوستم امروز زنگ زده و از انگیزه های مالی ای میگه که رو کار کردنش و خدمات دهیش تاثیر گذاشته. دلم میخواد بگم بابا واقعا هم این شکلی نیست میتونی قدری انعطاف پذیر باشی و یه جاهایی جلو بالا دستیا مقاومت کنی که وجدان درد نگیری ولی حس و حال توضیح دادن، از گفتن از خودم که چطوری حل میکنم مسائل مشابه رو، ندارم. دلم میخواد مکالمه یه جایی کات بشه و دیگه کسی نظر منو واسه این چیزا نخواد. هرکسی باید شیوه ی خودشو پیدا کنه، شیوه ای که وجدان رو آسوده میکنه و امید رو زنده نگه میداره.

هرچی جلوتر میرم احساس میکنم باید سرم تو کار خودم باشه و به قول پدرم تا کسی ازم کمک نخواسته کمک نکنم. مسئولیتی که کمک کردنای به شائبه گردن روح آدم میذاره خیلی سخته. مدام یکی به آدم میگه وانستا! برو برو تا آخرش!!! برو اون ته حتما اتفاق خوبی هست در حالیکه ممکنه جز یه ضربه ی دردناک که مستقیم به روح میخوره، پایان خط باشه.....

 

 

 پی نوشت: چندروز دارم فکر میکنم آخرین باری که تو زندگیم ریسک کردم کی بوده؟ تا الان که حتی اولین بارشم یادم نیومده! انگار یه مدت زندگی روتین و کاملا معمولی داشتم و بعدش ۵-۶ سالی افتادم تو خط لودگی و آسودگی از دو جهان! شما چی؟ ریسکی تو زندگیتون کردین؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 16:50  توسط ژاندارك  | 

 

رنجورم از خلق روزگار...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 23:52  توسط ژاندارك  | 

 

شاید اوضاع داره کم کم بهتر میشه، نمیدونم راستش ولی چیزی که هست برگشت این حسو دوست دارم؛ مفید بودن. خیلی وقت بود خودمو درگیر چیزی نکرده بودم که  سود و زیانش بهم ربطی نداشته باشه اما حالا میبینم که حضورم میتونه تغییر مثبتی ایجاد کنه. خیلی وقت بود از تو پیله م بیرون نیومده بودم اما حالا که به طور کاملا اتفاقی درگیر ماجرایی شدم که احساس و تلقی ای که از خودم داشتم رو بهتر کرده، واقعا خوشحالم. امیدوارم بتونم کاری کنم. ۳ پست پایین تر یادتونه که گفتم، شنیدم و دیدم که کاری ازم ساخته نیست و....  ولی حالا میتونم بگم مثه گذشته م شدم هم کاری ازم برمیاد و هم دلم میخواد که حتما انجامش بدم!

چندین و چند بار نشستم و سلسله تصاویر رو علی رغم کیفیت بد صدا تماشا کردم. واضحا دنبال یه چیزایی میگردم که ازش میشه یه نتایجی گرفت اما وای وای وای! که هربار این فکر قوت میگیره مطمئنی درست داری جلو میری؟ حواست هست مسئولیتی که قبول کردی قد تو نیست. فراموش نکن که هرجا سختت شد یا دیدی کار تو نیست باید واگذار کنی، لجاجت و حماقت و احساس تو این مقوله هیچ جایی نداره. خب حالا یه بار دیگه نگاه کن..... و باز از نو شروع میکنم به دیدن و تحلیل و تقویت احساس مسئولیت! خسته میشم اما خوشحالم. میدونم دارم از زمانی مایه میذارم که میتونه سرنوشت پیش رومو تغییر بده اما تو این مقطع زمانی به این احتیاج دارم که خودمو به خودم ثابت کنم بنابراین سوزن پرگار ذهنم و تمرکزم فعلا رو این ماجراست و بقیه به حاشیه رونده شده....

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 23:56  توسط ژاندارك  | 

 

برگشتنم همراه بود با بارون و دلتنگی ای که نمیدونم از کجا نشات گرفت. ظهر موندم خونه تا بتونم دلیلشو پیدا کنم، ظاهرا از شرایط کاری امروزم خوشحال نبودم اما حالا احساس میکنم دریچه ای از نور به روم باز شده...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 20:14  توسط ژاندارك  |