گاهي "واقعيت" با تمام حقارتش مي
ايستد در برابر مفهومي عظيم به نام "حقيقت" و آنجاست، تو كه انسان نامت است زنجير واقعيت
كشان كشان مي بردت تا آنجايي كه شايد راه به حقيقت نيابي.
اين چند روزه مفهوم اين دو واژه برام حقايقي
رو ملموس كرد كه قبل از اون برام غير قابل درك و فهم بود. الان ميتونيم بفهمم چرا
ما آدمها مواقعي كه بهم نزديك ميشيم و حجاب فاصله ها و كليشه ها و قالبهاي
زندگيمون كنار زده ميشه تا اين حد براي هم آشناييم و تا اين حد همو راحت ميشناسيم
و فكر مشترك، احساس خوشايندي رو بهمون ميده. حالا مي فهمم چرا همين ما آدمها، بعضي
هامون نمي تونيم علي رغم اين تفكرات زيباي مشترك حتي يك روز در كنار هم دوام
بياريم و چالشها و اصطكاكها خودشو زودتر از تصورمون نشون ميده.
حالا خيلي راحت درك ميكنم چرا وقتي دقت كردم
و در نهايت گفتم، آدمهايي كه فكر كرده اند، همه پايه ي فكري يكساني دارن و مشابهن،
اين يكساني نتونست برام اونقدي خوشايند باشه كه يه تعدادي از دوستامو حفظ كنم و از
بودنشون لذت ببرم. شايد وقتي اين يكساني ها كشف شد، غير حساب شده خواستيم كه خيلي
راه رو با هم بريم، خواستيم كه ثانيه ها و لحظات رو شتابزده قسمت كنيم در حاليكه
واقعيتها متفاوت بود خيلي زياد! مثلا"، من بي خيال اما بي صبر كجا، تو غرغرو اما پر حوصله كجا؟!
آخر الزمان به نظر من، وقتيه كه حجاب واقعيتها كه هريك از ما رو به نوعي در يك قالب
ريخته و پرورانده كنار ميره و اونوقت حقيقت با تمام عظمتش آشكار ميشه و ما مي
بينيم كه پايان خط همين جاست! جايي كه همه با هم به يك حقيقت معتقديم و راهها همه
يكيه. جايي كه زيبايي تفاوتها از بين رفته و همه يكسان شديم اما خب، چيزي به اسم
"حقيقت بزرگ" هست كه پيداش شده. ميدونم در رسوندن مطلب ضعيف عمل مي كنم
و بيشترش براي اينه كه تفكري كه در ذهنم شكل گرفته، اونقد سرمستم كرده كه نميخوام
برگردم به سير ايجاد و جزئياتش. دوست دارم فقط برم بالاي يه بلندي و داد بزنم: هي!
ما واقعي هستيم نه حقيقي!
علي رغم رسيدن به يه "حقيقت"
مشترك و دريافتن پايه هاي يكسان فكري، بايد بدونيم كه بخشي از همين
"حقيقت" ميگه كه براي "واقعيت"ها احترام قائل بشيم. چرا كه
اگه احترام نذاريم، راه رسيدن به حقيقت چنان پر دست انداز ميشه كه ديگه بايد خواب
"رسيدن" رو ديد!
هفته ي گذشته، با يكي از دوستام گفتگويي
داشتم كه ايده ي اين فكر از اونجا ناشي شد.
دو جاي گفتمان جرقه اي در ذهنم زده شد كه
حاصلش شد اين نگرش جديد به زندگي كه تحمل و درك يه سري شرايطو راحتتر ميكنه. اولي
وقتي كه به بارزترين خصيصه ي اخلاقيش اشاره كرد. دومي موقعي كه گفت: ما افكار
مشتركي داريم. در كنارهم، پارادوكسي ايجاد شد كه ذهنم رو درگير كرد؛ چطور وقتي كه
بارزترين ويژگي اخلاقي هر يك از ما در تضاد آشكار با ديگريه در حاليكه، پايه ي
زندگي هامونو تشكيل ميده، اونوقت ميشه گفت فكر مشتركي هست كه از قضا اونم بزرگترين
فكريه كه زندگيهامونو تحت الشعاع قرار داده؟!
به قول همين دوستم كه اين دريچه ي نو براي ديدن رو مديون حضورش در اين گفتمان دو-سه ساعته و صد البته، درك و فهم قابل ستايشش هستم: اينه!
