تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

به دعوت دوست گرامی پزشک 78، این پست رو اختصاص میدم به معرفی لینک دوستان. البته استحضار دارید که 74 تا لینک چیزی نیست که یه دفعه بشینی به معرفیشون! منم مثل ایشون دو قسمتی مینویسم. در ضمن معرفی کوتاهی که می نویسم، به هر حال تحت تاثیر حس دراز مدت منه امیدوارم از چیزی نرنجید و احیانا" توضیح نخواید. قبول کنید که مایل نیستم مثل بلبل چهچهه بزنم که به  به چه چه!  

 

1- برگی از دفترچه ی ایام: معجونی از زوایای زندگی! از همه چی می نویسه.

2- گل یخ : یه دوست همراه قدیمی

3- دندان پزشک کاذب! :  نوشته هاشو دوست دارم. وقتی کامنت میده اغلب حس میکنم با آدم سر جنگ داره!

4- Incidentaloma : به واسطه ی یکی که دیگه نیست کمی نزدیکتر شدیم. گاهی از بیان احساساتش لذت میبردم. حالا که کلا" بی خیال نت شده!

5- یک پزشک: بی اغراق از بهترین وبلاگهاییه که میخونم.

6- بی صداترین فریاد: جز اولین خواننده های وبلاگم هستند. گهگاهی کامنت میدن و تداوم حضورشون باعث خوشحالی منه.

7-  آدمیزاد: نوشته و اندیشه هاشو و لحن محاوره ای پستاشو دوست دارم.

8- نقش خیال: وبلاگ قبلیشو زیاد دوست نداشتم. یه جورایی زیادی آرایه ی و آرایش و ژیرایش ادبی داشت. اما این یکی رو به دل میشینه.

9- متوترکسات: به کوتاه نوشته و حکایت رو آوردن.

10- یادداشتهای مرد آرام: نویسنده اش با شخصیته!

11-شوالیه: یه جورایی همشهری هستیم و حالا دور از وطن عاشق شده!

12-عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد: هومان می نوشتش. اما حالا متروکه ست.

13- یک داروساز: از دارو و داروخونه می نویسن. گاهی واسه نداشته ها از پسرشون عذرخواهی میکنن.

14- سراب هستی: یه دوست خوب که هیچ وقت تولد من یادش نمیره!  وبلاگشم عوض شده ولی با این حال همچنان نمی نویسن!

15- از خود مکن کناره: با یه ای میل شناختمش. خیلی وقته ازش بیخبرم.

16-  The only bird in town: رزیدنت دو ماه پیشم بودن. انگاری رسالتی به دوششونه که باید به انجام برسونن. مطمئنم همه ی اونایی که باهاشون کشیک بودن در مورد زیستن در حال و لذت بردن و جلوگیری از فرسودگی شنیدن. همون موقع هم فکر میکردم دید فانتزی قشنگیه واسه نگاه به دنیا.

17- من و بهار: پدرامو که میشناسین؟!  دکتر تمام کامنتاش با شوخی و مفرح کردن خاطره! فکر کنم واسه اونور آب رفتن وبلاگو تعطیل کردن اما هنوزم گیرن اینور آب!

18- نم نم: اکثر کوتاه نوشته هاشو میخوندم. اعتماد به نفس جالبی داره نویسنده ش.

19- وبلاگ یک دختر مرده: هنوزم زنده ست!  گهگاهی مینویسه و منم ردپاشو می بینم.

20- سرزمین معنا..... معبد اندیشه: جامعه شناسه و مدتیه که نمی نویسه.

21- 100درد2: برعکس تصورش رگه های سنتی فکر کردن تو نوشته هاش جیغ میزنه. منظورم نوشته هایی که از نظرات و تصمیماتش واسه آینده مینویسه. البته بگم میدونم با سنتی فکر کردن مشکلی نداره!

22- جوجه اکسترن: خوشحاله واسه خودش!

23. آخرین پدرخوانده: یه همشهری که خوب مینویسه و مخاطب خاص خودشو داره.

24- خط خوردگی صحیح است: خیلی وقته نرفتم نمیدونم هنوز بازه یا نه. یه تعدادی از بچه های پزشکی اونجا می نوشتن، بیشتر هم احساسی.

25- یک دندانپزشک: والا نظری ندارم! انقد که وبلاگ بستن و جابجا شدن نمیتونم نظر درستی بدم ولی با اینکه موضوع وبلاگا عوض میشه حس میکنم نویسنده خوب از پسش برمیاد. البته میشه گفت اگر ادامه میداد.

26- دانشگاه با طعم باران: نیلوفر دختریه با اخلاق جالب. به رفتارایی که از دیگران میبینه واکنش زیادی میده.

27- Story of Zeus sons: نویسنده ی شماره ی 25 هست. توضیح بیشتری لازمه؟!

28- قوز بالا غوز: علی رغم اینکه خیلی وقته از ننوشتش میگذره، فقط میتونم بگم کاش دوباره بنویسه. جدا" جاش خالیه!

29- سالهای صبوری: متروکه شده وبلاگش.

30- هاریسون: نوشته هاشو دوست دارم. گاهی صدای رسای جامعه ی پزشکیه.

31- مثانه ی بیقرار: تازه باهاش آشنا شدم. حتما" خوب بوده که لینک کردم!

32- دستیارنامه : رزیدنت رادیولوژی ای که دیگه نمی نویسه.

 

تا همین جاشو داشته باشین! برمیگردم! (سنجد)

پی نوشت: لینکا راندم چیده شده. بالا و پایین بودنشون معنی خاصی نداره.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 19:14  توسط ژاندارك  | 

 

آدم عاقل وقتی از یه کشیک سخت برمیگرده، سریع میره تو تخت و پتو رو تا رو سرش بالا میکشه اما من یکی عقلم یه چیزیش میشه که الا ن با اینکه چشام حسابی داره میسوزه هوس کردم بنویسم تا حس لحظه ایمو جایی ثبت کنم. پراکنده مینویسم:

 

۱- دیشب مرگ خیلی نزدیک بود. دلم خواستش، انقدر زیاد که نتونستم از گفتنش خودداری کنم. دیشب یه سر از خلیلی رفتم، بوفه ی نمازی(آره بابا وسط کشیک!) تو این فاصله چراغ و روشنایی خیلی کمه و منم در حال گوش دادن موزیک این فاصله رو رفتم و برگشتم. طول مسیر از هوایی که نرم و لطیف بود، موسیقی ای که به دل می نشست و از خلوتی و سکوت فضایی که توش بودم لذت میبردم. فکرم رفتن، پریدن خواست. بهش مجال دادم و شاید اشتباه همین جا بود؛ اینکه وسط اون همه لذت دلم مرگ خواست، نبودن و رفتن.

میدونی حس و حال محشری بود، انگار همه چیز اومده بود پایین و کاملا" در دسترس. میتونستی دستتو جلو ببری و حس کنی، لمس کنی، خیال کنی و تمام اینا بینظیر بود، دوست داشتنی و وسط اون همه چیز خواستنی هوس مرگ بیداد میکرد. کاش دیشب پایان بود. ببین من دقیقا" فکر میکنم اگه طبیعت قصد داره لطفی به من بکنه، مرگ تو یه شب پاییزی بزرگترین لطف ممکنه!

دیشب با آریانا که صحبت میکردیم میگفت دقیقا" یه همچین جایی که ما الانیم وقت مردن و رها شدنه. یاد و خاطره مون تا ابد تو ذهن همه ی دوست و آشناها باقی میمونه. راستی فکر کردین آدما چه حالی میکنن با مردن یه جوان؟ یه تراژدی سوزناک میسازن و خیلی خوب از پس اجراش برمیان! 

 

۲- ما تو این بخش تا حالا سه تا کشیک دادیم و از قضای روزگار هرسه تاش با یه رزیدنت بوده و هنوز 5/1 کشیک دیگه هم باهاش داریم! ما هم که زود حوصله مون سر میره، رزیدنت گرامی لطف میکنه با رفتار و حرکاتش سوژه میده دست ما! یکیشو که آریانا خیلی دوست داره رو واسه تون میگم: هر مریضی به ترومای بینی میاد که نیاز به جااندازی داره. بهش میگه ما اینجا جااندازی رو انجام میدیم، اما دو تا شرط داره: اول باید دردشو تحمل کنی، البته خیلی هم درد نداره. بعد اینکه ممکنه مثل روز اولش نشه. 10% امکانش هست مثل روز اولش نشه!(این درصدش منو کشته!) بعد درحالیکه طوطی وار این حرفا رو واسه هر مریضی میگه دستشو ناخودآگاه میبره طرف دماغ خودش و یه جوری لمسش میکنه انگار میگه ببین مال من چه خوشگله! تازه راینوش هم نکردم! سر هر مریض همین کارو میکنه و ما میترکیم از خنده!

دیروز دوبار داشتم خفن غیبتشو میکردم وارد اتاق شد! منم بدون اینکه کم بیارم حرفمو ادامه دادم! خواستم بدونین چه شجاعم!

 

۳- دیروز دوتا آقا اومدن یکیشون دچار ترومای بینی شده بود. ما که نشناختیمشون خودشون آشنایی دادن و گفتن از نگهبانای بیمارستانی هستن که ماه قبل بودیم. با لباس شخصی اصلا" هیبت گاردی بودن رو نداشتن! اونجا خیلی خوف بودن!

 

۴- حلاج اگه یه چیزی از من بخواد، یا پیشنهاد چیزی رو بده من عمرا" نه بیارم رو حرفش! اینو گفتم که بدونین ما الان چند روزه یکی رو فرستادیم سرکار! بده مگه؟! تو این اوضاع بیکاری، اشتغال زایی کردیم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 11:21  توسط ژاندارك  | 

 

غم انگیزترین شب زندگی واسه من، شبای تولدم بوده. احساس میکردم کل زندگیم روم آوار میشه و من جز نگاه بغض آلود راه نجاتی ندارم. اغلب این شبا رو با گریه میخوابیدم و فقط منتظر میشدم صبح 8:15 بشه و خلاص شم!

آدم ناخودآگاه موقعی که یه عدد به سنش اضافه میشه به پشت سرش نگاه میکنه، به راهی که اومده، به مسیرهایی که نرفته و مقصودهایی که باید برسه. حکایت چندسال پیش من هم همین بود. همیشه آخر شب تولد، دلم قرص میشد و خیالم راحت که یه کارایی واسه انجام دادن هست و یه نقشه هایی واسه آینده، با این خیالات اشکامو پاک میکردم و لبخند به لب خوابم میبرد. اما یکی- دوسالیه که قصه عوض شده. این شبا دستمو میذارم زیر سرم و خیره میشم به سقف. به "هیچ" فکر میکنم و میذارم این خلا بزرگ و بزرگتر بشه. اینطوری شب راحتتر سر میاد و روز آرومتری انتظارمو میکشه.

میدونی من تمام این سالها، با توجه به موقعیتی که توش بودم، معمولی بودم. معمولی راه رفتم، خوردم، خوابیدم، بزرگ شدم، درس خوندم، به گذشته م نگاه کردم، واسه آینده م نقشه ریختم. لبخند زدم، قهقهه زدم، گریه کردم، ناز کردم، لوس شدم، قهر کردم، دروغ گفتم، تفریح کردم، سفر رفتم، دوست شدم، رفاقت کردم، دور شدم، عاشق شدم، عاشق کردم، فارغ شدم، ظلم کردم، مظلوم شدم، تلاش کردم، خواستم، نرسیدم، ایستادم، موندم، تقلا کردم، شادی کردم، کلک زدم، رنگ شدم، رنگ عوض کردم، هوووم..... نفس کشیدم، خیلی خیلی معمولی! مثل همه ی آدمها با شرایط من. و حالا راضی ام. راضی ام که معمولی ام. نه کمتر و نه بیشتر. معمولی بودن یعنی بردن، یعنی تقلایی در حد نیاز، یعنی ایستادن جایی که میشه درجا زد، میشه پیش رفت.و این بستگی به خواست و اراده ی خود آدم داره.

هنوز میتونم این جمله رو میشنوم: "تو باید قبول کنی که اونم به عنوان انسان یه ضعفایی داره." و من درست از همون روز پذیرفتم که من هم به عنوان یه انسان یه ضعفایی دارم. تقدیرم به عنوان تقدیر یه انسان کاستیهایی داره. زمین هم به عنوان جایی برای زیستن انسان عیوبی داره. و خلاصه کل هستی نسبیه، نیمی، شاید کمتر یا بیشتر، خوب و نیمی- کم و بیش- بد! خاکستری؟! زیادی تو کلیشه نریم بهتره. بهر حال خاکستری یه رنگ معلوم الحاله و سهم هر جز مشخص. اما بحث سر اینه که بیا مبهمش کنیم، کل هیجان زندگی تو همینه باور کن!

بگذریم، فردا بیست و پنج ساله میشم. میدونم مثل هر سال، تبریکای غیرقابل انتظارتون، آرزوها و دعاهای خوبتون تو کامنتدونی یادگار میمونه. پس پیشاپیش مرسی دوستان .....

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:10  توسط ژاندارك  | 

 

اعتراف میکنم، عاشق خون و زخم تازه هستم! عاشق اینکه زل بزنم بهشون و تو دلم بگم: تبارک الله! ببین چه خون خوش رنگیه! چه زخم تر و تمیزیه! به به!

تا یکی رو میبینم زخم و جای بخیه هاش  توجهمو جلب میکنه. اکسترن ENT که بودم وقتی یه مریض می اومد، اولین کاری که میکردم این بود که زخمو حسابی تمیز کنم بعد چشامو تلسکوپ، واسه دیدن زخمه. عاشق زخمای روی پیشونی ام چون خیلی راحت به استخوان رسیدن و دیدنش لذت بیشتری داره! البته بگم درد برای ایجاد زخمو دوست ندارم. زیباترین زخما، زخمایی هستن که حین عمل جراحی ایجاد میشن. همچین حسابی خوشگل و خوش استیل و بدون درد هستن!

در راستای اثبات مدعام لیستی از اونایی که این اواخر دیدم و جای بخیه یا زخم رو صورتشون داشتن رو واستون میذارم:

1- برادرم! (آخی!)

2- یکی از رزیدنتا که صورتش پر از جای زخمای کوچیک و بزرگ بود، البته چون سوسول بود، قطعا" با دعوا خط خطی نشده، احتمالا" شیشه خورد کرده بودن تو صورتش!

3- استادمون چندتا خال ناجور داشت که من هر وقت میدیدمش به این فکر میکردم، از چه جهتی برش بدن واسه برداشتنه خالها تا جاش کمتر بمونه.

4-  یکی دیگه از استادا که گوشش جای بخیه داشت ولی نمیدونم کی انقد بد سوچرش کرده بود که یه گپ بین دو سر زخم ایجاد شده بود.

5- اکسترنمون که رو پیشونیش یه خط بلند جای بخیه داشت، که به موهاش میرسید.

6- یکی دیگه از رزیدنتا که جای زخمش مثل مارک "Nike" بود! فک کن!

7- یکی دیگه از رزیدنتا که اونم شیشه تو صورتش خورد شده بود حتما"!

8- یکی دیگه تر از استادا که سر دماغش یه جای بخیه مثل   Uداره. هروقت میبینمش این صحنه تو ذهنم مجسم میشه که استاد موقع جنگ با صورت رفته تو سیم خار دار!

 

چند روز پیش که کشیک بودم، یه مریض تصادفی آوردن که گوشش نیاز به سوچر داشت. اکسترنمون رفت مریضو سوچر کنه. بعد از یه ساعت، مریض و ویزیتورش اومدن تو اتاق معاینه و گفتن که دکتر گفته ببینین خوب سوچر کردم!* منم یه نگاه به زخم و سوچر کردن انداختم دیدم زخمش مثل سه تا خطه که بهم وصل هستن اونوقت بچه پررو، فقط دوتا خط بالا و پایین رو سوچر کرده بود! از اونجایی که اکسترن پسر بود، و از اونجایی که تخس میزد، با خودم فکر کردم اگه ایرادشو نگیرم**همین امشب، روز نشده با دوستاش که کشیک چشم بودن میشینن دور هم به ریش بنده میخندن! به ویزیتور مریض گفتم بگین دکتر یه لحظه بیان. اکسترن هم اومد و ظاهر خسته ای هم به خودش گرفته بود! بهش گفتم: آقای دکتر فکر میکنم نخ کم آوردین، بنویسین یه نخ دیگه بگیرن بقیه ش هم سوچر کنین!

 

* ما اکسترن بودیم رسم نبود سوچر که زدیم نشون بزرگتر بدیم! دار و دوای مریضو مینوشتیم می فرستادیمش بره. مگر اینکه، سوچر سختی میبود.

 

** خط وسط که سوچر نکرده بود، خیلی عمیق نبود، میشد بی خیال شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:12  توسط ژاندارك  | 

1- بعضی وقتا فکر میکنم این حق منه؛ حق منه که جواب صدای بلند رو بلندتر بدم، یا اگه امکانش باشه یه کشیده هم بخوابونم تو گوش طرف! ( توجه دارید اگه امکانش باشه!)

اشتباه نکرده، پشت بند اینکه گفتم دارم میام پایین، ساب کورتیکال، گوشی رو با غیظ کوبیدم سر جاش و تو یه دقیقه ای که از پله ها پایین می رفتم حرف بدای مهدکودکمو مرور کردم و بعد با شنیدن صدای " رزیدنت کشیک اتفاقات!"  پخ زدم زیر خنده و تو دلم یه ابله هم به مجموعه اضافه کردم! همه ی اینا یعنی اینکه که من بی ادبانه گوشی رو روش قطع کردم!

دیروز با خودم میگفتم، کاش میشد خویشتندار نبودم، شعور هم نمی خواستم به خرج بدم، هی این مصوبه مصوبه میکرد، یکی از این کاغذ پاره هایی که قدم به قدم واسه نحوه ی تهیه ی ژتون چسبوندن تو در و دیوارو میکندم پرت میکردم طرفش میگفتم مثل این مصوبه بیار منم واست عمل میکنم! والا بخدا! 

فکر میکنم گاهی کنترل بعضی از ایمپالسهای عصبی هم سخته هم زور داره!

 

2-  آریانا یه جمله ای گفت که من یه چراغ تو مغزم پکید! موندم چطور همچین جمله ای رو داره تو همچین جایی میگه! بعدا" اعتراف کرد موقع گفتن اون جمله کلا" همه ی چراغای مغرش باهم ترکیدن! خودشم مونده این چی بود که گفت!

 

3- به نظر میرسه بعضیا راهو اشتباه انتخاب میکنن، براساس اون بازهم اشتباه میکنن. عزیز من! شما باید الهیات میخوندی، پزشکی اومدن گناه صغیره بود، تخصص روانو انتخاب کردن گناه کبیره! تا سال صفری هست توبه کن!* ول کن برو یه چی پیدا کن که به شکل افکارت بیاد!

 

4- نمیتونم از این فکاهی بگذرم که خرس گنده با اون همه موی سفید بعد از شکست عشقی اخیرش تا تقی به توقی میخوره، چهار روز چهار روز میخوابه! آخه یعنی چی مرد حسابی! (رویکرد عامیانه؟!)

 

5- نغمه دیشب میگفت، "جو منو  میگیره" صبحی هم بنده رو گرفت! نزدیک بود با این نغمه خانم یه عمر، دردسر واسه خودم درست کنم! شانس آوردم پدرم زنگ زد.

 

6-  از دلنوازان می آموزیم: چه عیبی داره یک پزشک زن یک آژانسچی بشه؟! نه عیبی داره خب؟! البته به شرطی که طرف حاضر شه بگیردش! تازه سه تا زبون خارجی هم بلده! فک کن!

 

7- هفت، عدد مقدسیست! یه چیزی میخواستم بنویسم که بیخیال!

*- با عرض پوزش، توضیح خاصی نداشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:6  توسط ژاندارك  | 

 

پنج شنبه دو تا کلاس پکیده داشتیم! تمام وقت به صحبت حول مسائلی گذشت که قبلا" خوندیم بدون اینکه بخوان چیزی بیشتر درس بدن.

یکی از استادا، وسط تدریسش یه اشاره ی کوچیک به برخورد ناظم مدارس با دانش آموزا کرد و شد جرقه ای که من این چند روز کل خاطرات مزخرف دو سال از دبیرستانمو مرور کنم. حسهای گندی که به آدم میدادن، افت درسی ای که پیدا کردم. سرکشی و گستاخی ای که نتیجه ش این شد که گفتن، بگو والدینت بیان مدرسه! فک کن! تازه به عنوان سردسته ی شورشیا هم میخواستن باهام برخورد کنن! مادر جان!!!

تو اون دو سال به راحتی حس آدمایی که شکنجه میشن، زور میشنون و یا بی جهت محاکمه میشن رو به خوبی درک کردم. و تمام اون اتفاقات باعث شد، از اون شهر با تمام ماجراهای شاد و دوستی ها و معلمای خوب فقط  خاطرات تلخشو سوا کنم و هر وقت میگن مشهد یاد دو تا ناظم وحشی مدرسه و گیرایی که میدادن، یا اون مدیر مدرسه ی گرد و کوتاهی که با چادر و عینک گنده ی مشکیش چیزی شبیه غلتک میشد که آماده ست آدمو صاف کنه بیفتم!

بهرحال تجربه ای بود که گذشت.....

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:51  توسط ژاندارك  | 

 

به سبک بیماران مانیک این بخش talkative میشوم و مینگارم:

 

1- نمیدونم چرا امروز همه ی بیمارانمون مانیکتر و دپرستر شده بودند! یعنی تغییر استاد اینقد در روحیه ی بیماران موثره؟

حالا که حرف استاد شد اعتراف میکنم وقتی فهمیدم استاد عوض شده بسی حظ بردم در این روز سه(!) ولی حالا با دیدنش و داشتن دو راند حالم بد شده که این چه استادیه! لازم به ذکره استاد آریانا رو هم نمیخوام، برای خودش!

 

2- احساس خوشایندی از تحمل یک رزیدنته ندارم!علاقه ای به راند با این خانم دکتر ندارم! حوصله اش رو هم ندارم! حالمو بد میکنه کلا"!

 

3- امیدوارم کسی برنامه شو عوض نکنه، احیانا" پاس هم نگیره که ما چند ساعتی رو مجبور شیم با کسی  بیمار ببینیم که موقع دیدن مریض متوجه ست کجاییم اما بعد که در مورد بیمار و بیماری صحبت میکنه احساس میکنه لوس آنجلسیم! 1257 بار می فرمایند "اینها رو لازمه بدونید بعد ممکنه تو زندگی خودتون با دوست پسرتون دچار همین مشکلات بشید! " صد البته زندگی پستی و بلندی زیاد داره! نمیدونم رینگ دست اکسترن نشان میده که دوست پسر داره یا سن و سال ما که دیگه رو به قبله ایم! گرچه میدونم ملت در بلاد کفر تا بعد از مرگشون دوستی دارن خب اونا حال و حوصله شون زیاده! بهرحال، بی شک لازم بود بشنویم تا پرفکت یاد بگیریم با دوست پسرمون چطور برخورد کنیم تا نپره!

 

4- این با بالایی ربط محسوس داره! نمیدونستم کسی وجود داره که موقعه ویزیت بیمار به عالم خلسه تشریف فرما میشه و صدای زنگ موبایلشو نمی شنوه حتی اگر طرف 100 بار زنگ بزنه، حتی اگر موبایل تو جیب ویبره باشه، حتی اگر صداش رو روان آدمیزاد لایی بکشه!

 

5- ما انسان جالبی رو دیدیم! نمیدونیم چرا پارانویید میشم که بالاخره تشخیصی روی آریانا میذارن، من که سالمیم!

 

6- بگم یعنی؟! خب راستش این مریضمون که مانیک شده- تعداد قابل توجهی شون شدن این ولی خیلی بیشتر شده -همچین به نظرم با مزه اومد. آخه ایشون امروز فهمیدن اولین فردی هستن که تو ایران دکترای پزشکی هسته ای را با دیپلم ریاضی گرفته ان! بعد هم گفتن که ما از یک سلول بوجود اومدیم! خواستم کل بندازم دیدم فریادرسی نیست! موش وار رفتم سراغ مریض بعدی! حیف شد!

 

7- اگر کاره ای بودم! (میدونم نیستم!) از همون نگهبان دم در گرفته تا همین اساتید عزیزو جمع میکردم و براشون کلاسی میذاشتم و بعد ملتمسانه میخواستم علاوه بر بیمار با ویزیتور هم خوب برخورد کنن، انقدر قلب منو مچاله نکنن! قلب درد گرفتم به خدا!

 

8- حالم بد شد دیدم بیمار مانیکمون بعد از راند زنگ زد خونه ش و گوله گوله اشک ریخت! خب این چه مانیکیه شانس ما! شماره ی 6 را نمیگم!

 

9- باید حتما" دنبال راهکاری برای جلوگیری از شکستن بغض لعنتیم باشم! هی میشکنه، هی باید جلوی گریه رو گرفت، هی باید سردرد گرفت!

 

10- هووووم.... حقیقتش این بخش مثل بخش گوارش اطفال،  بار احساسی زیادی بهم تحمیل میکنه. 70% هم مربوط به خانواده ی بیمارانه. کسایی که ناخواسته هزینه ی عاطفی- روانی ای بهشون تحمیل شده و انرژی زیادی ازشون گرفته شده. به همین دلیل، دلم مرخصی گنده میخواد! بخش گوارش اطفال که نرفتم اینجا نیز نخواهم رفت! ولی قول میدم خیلی پیاده روی کنم و به هر قوطی ای که رسیدم لگد بزنم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:0  توسط ژاندارك  | 

 

تو خواب بعد از کشیکم که میاد صدام میکنه. روز قبلش گفته بودم که هروقت بیرون رفت واسه م دمپایی روفرشی بگیره. تو خواب و بیداری یه دمپایی خوشرنگ میبینم. میگه پات کن ببین انداره ست. با چشم نیمه باز خودمو میکشم لبه ی تخت و یه لنگه شو پا میکنم. فشار مختصری حس میکنم؛ میگم کوچیکه واسم و سرمو تو بالش فرو میکنم. میگه نه اندازه ست. بلند میشه تا از اتاق بره بیرون. دم در میگه یه هدیه هم رو میزت گذاشتم. زیر لب مرسی ای میگم و در بسته میشه. صداش از دور میاد که میگه چقده خسته ست که این همه خوابیده. چشامو یه کم باز میکنم از پنجره یه نگاه بیرون میندازم. هوا تاریک شده و من هنوزم خوابم میاد. با اطمینان خاطر بیشتری سرمو تو بالش فرو میکنم. میترسم که خوابم بپره. خیلی طول نمیکشه که هفت پادشاه یکی یکی از راه میرسن......

 

 

شبش خواب میبینم رفتیم بالای یه بلندی. باید بریم اون لبه تا شهرو ببینم. انگار که اجباره دیدن شهر. یواش یواش میرسم به لبه ی اون بلندی. زانوهام سست میشه. نمیتونم راه برم. ترس از ارتفاع باز سراغم میاد. کشون کشون خودمو میبرم نزدیک و یه نگاه میندازم به زیر پام. خیلی بالام. دلم پایینو میخواد. امنیت یه جاییه وسط آدمایی که خوابیدن. باید پرت شم. بخورم زمین تا آغوش امنی برام باز بشه. میشه مصداق نتیجه ای که چندوقتیه که گرفتیم. ناخودآگاهم میگه انقد نجنگ. شمشیرو بنداز یه گوشه. تو نه جنگجویی که به رزم دعوت شده و نه حس رزمجویی داری که  شمشیر بزنی. شمشیرو بنداز و پذیرا باش. پذیرای چیزایی که میاد و خوش میاد!

 

 

"روشن"  فکرش یه چند وقتی ذهنمو درگیر کرده بود. باید از جزییات زندگیش جوری مینوشتم که کلیات بیشتر به چشم بیاد. هر شب براش یه داستان جور میکردم که هولش بدم وسط و بشینم بنویسم که روشن چطوری اون وسط زندگی میکنه. بنویسم که روشن خوابش میبره. روشن بیدار میشه. روشن دست و روشو میشوره. روشن راه میره. روشن خرید میکنه. روشن حرف میزنه. روشن دعواش میشه. روشن عصبی و جری میشه. روشن خسته میشه اما بازهم روشن نفس میکشه. داستان هم مهم نیست مهم اینه که این روشن، دلش زندگی میخواد و زندگی میکنه!

اما روشن منو ول کرد. همونطور که "دخترک" یه روز وسط نوشتن منو ول کرد و رفت. بعد که برگشت نشست تا یه فصل دیگه شو بنویسم و بعد انگاری به مذاقش خوش نیومد که برای همیشه رفت. یه وقتایی یخی احساسی که با فکر کردن بهش بهم دست میده، پشتمو میلرزونه. روشن اما، گرمه. نور داره. روشن روشنه دیگه! یه جورایی زمین خورده ست اما ته وجودش انگار قیام و خیزشیه که اونو بلند میکنه و به تاخت میاردش وسط فکر من و میگه نمیخوای بشنوی؟ حس کنی؟ شایدم یه وقتی نوشتیم....

 

 

علاقه ای به دوباره تجربه کردن نبوده ونیست. زندگی یه فرصته، یه باره. اتفاقاش نباید تکراری باشه. محیط و آدما و احساسی که فیدبک مکان و آدماست که نباید امروز بره که فردا دوباره بیاد. زندگی باید یه سمفونی باشه که یه بار یه عده میان و میزنن و برای همیشه میرن، باشد که یادشان جاودان باشد یا نباشد! زندگی خط کج و معوج کشیدنی نیست که فردا بیای پاک کنی و این بار صاف بکشی. یه باره برای همیشه. خوب و بدشم پای حرکت ناموزون قضا و قدر. حالا تو میخوای راهو بگیر و برو....

 

 

خداوندگار اینجام. شدم خداوندگار جایی که نه حس میشه، نه لمس اما هست! خب من خداوندگار جاییم که روز خلقتشو فراموش کردم. مهمه مگه؟ خداوندگاران، عادت میکنند. خداوندگاران فراموش میکنند. خداوندگاران محو تماشا میشوند!

فتبارک گویان، دست زیر چانه زده، چهار سال وبیست و چهار روز قبل، زایششو به تماشا نشستم و این روزها لابد غرقش شدم، لابد وحدت در کثرتی شده که فراموشش کردم! یکسالش رو هم که یه جا قورت دادم و اثری ازش نیست. و حالا برام گاهی هست و گاهی نیست. سرنوشت تمام مخلوقات چیزی مشابه همینه....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:39  توسط ژاندارك  | 

 

"زندگی جای دیگر است" رو میخوندم. یارومیل شخصیت اول داستان هیچ وقت بزرگ نشد. هیچ وقت روابط پایدار نداشت، هیچ وقت نتونست وسط آدمها وول بخوره و شادی کنه چون همیشه چیزی کم بود. یارومیل تو کودکیش مونده بود. یارومیل مطلق نگاه میکرد. یارومیل یه بچه بود. یارومیل همه چیزو واسه خودش میخواست. یارومیل ناتوانیش تو بودن با یه زن رو می انداخت گردن اعتقاد راسخش به تک عشقی، به اینکه نمیتونه به دوست دخترش خیانت کنه و طوری با حرارت از مطلقها صحبت میکرد که پیرمرد مست رو به شعار دادن با صدای بلند وامیداشت. یارومیل اونقدی لاپوشانی میکرد که خودشم یادش میرفت یه نگاه بندازه به چهره ی رابطه ای که داشت. اون با یه آدم معمولی بود، معمولی رو به پایین اما اونو در نظر پیرمرد شاعر تا حد الهه ها بالا برده بود، به اون وجهه ای مطلق داده بود، اونو سزاوار مطلق دانسته بود در حالیکه دخترک یه موجود عادی وسط یه زندگی عادی بود و از مطلقیات اون چیزی نمی فهمید اما برای حفظ یارومیل، بهش قولهای احمقانه ای میداد، قولهایی که حتی برای عمل بهش تلاش میکرد. فرق اون و یارومیل این بود که دخترک بزرگ شده بود اما یارومیل بچه، حتی این عشقی که حاصل یه سو تفاهم بود رو مطلق نگاه میکرد. مطلق میخواست و اصلا" نمی تونست چشاشو به دنیای بزرگتری باز کنه.

یارومیل شاعرپیشه با یه بیماری ساده مرد و این زندگی مطلق، بی شکوه تموم شد. تموم تموم، چون هیچ کس دنیای بچه ها رو درک نمیکنه. همه ی آدمها خیلی زود بزرگ میشن....

برام جالبه که از آدمها میشنوم که کودکیشون میخوان، دنیای پاک(!) کودکی رو میخوان. برام جالبه که اینو از کسی میشنوم و طرف طوری از کودکی حرف بزنه که انگار مدینه ی فاضله ایه که از دست رفته. دنیای محدود بسته ای که همیشه حمایتگری بوده، دنیایی که اصلا" درکش پیچیده نیست. دنیای ساده ای که ذهنو به بازی نمیگیره. دنیایی که با یه لج بازی با دختر یا پسر همسایه میشه اسباب بازیشو ازش گرفت و هنوز هم گفت دنیای پاکیه! دنیایی که زور می شنوی و یه روز اونقدی شیرت میکنن که چشم تو چشم زورگو کشیده رو می خوابونی، دنیایی که نفرت میتونه نمودش هل دادن یه دوست از بلندی باشه که اگه یه لحظه دیرتر دستشو میگرفتی، اون میرفت تو آسمونا پیش خدای مهربون! دنیایی که کنجکاویش میشه شکافتن پای برادرت و با وحشت به خونی که بیرون می جهه نگاه کردن، دنیایی که توش روزی یه غر غر داره، یه گریه، یه قهر، یه آشتی، یه بغض، یه دعوا و بزن  بزن، دنیایی که خدا داره، مامان و بابا داره و شبو میشه راحت تو آغوش امنشون خوابید. هووووووم.... دنیای خواستنی ای نیست. دنیای تاریکیه، دنیای جهله، تو تقریبا" چیزی نمیدونی و نمیتونی بدونی چون خیلی چیزا هست که بزرگ شدی یاد میگیری!

تو بچگی دوستی موندم. تو دوستی همیشه خواستن واسه م سخته. همونطور که انجام دادن هم سخته. واسه من دوستی یه امر ماورایی، یه امر مطلقه که نباید توش دادو وستد باشه، نباید بده و بستان داشته باشه. سختترین شرایط تو دوستی یعنی وقتی که میگم میشه فلان کارو واسه م بکنی؟ یعنی وقتی که میشنوم میشه فلان کارو کنی؟ اون لحظات به وضوح می بینم که روحم مچاله میشه، دردش میگیره و انگار که یه جای فراختر میخواد. یه جایی که بتونه هوایی غیر از جو حاکم رو تنفس کنه. سختشه که یه چیز نسبی رو تو یه مورد مطلق ببینه. روحم میتونه مثل یارومیل شعارهای قشنگ قشنگ بده، میتونه حرفهای گنده گنده بزنه که آره دوستی یه مطلقه، یه امر ماوراییه، نمیخوام با مادیات قاطی بشه، نمیخوام تحت الشعاع چیزی باشه، اما همون گوشه و کنار روحم از درد به خودش بپیچه که دروغ چرا، همه ی دوستیهای من دوستیهای معمولی بودن، صمیمیتهایی از جنسی عادی اما توهمی در ذهن منه که میگه نه نبود و نیست، همشون خاص بود! و این موقعهاست که به قول خواهرم بدترین فحش، "معمولی" هست! یه تو دهنی اساسی به توهم مطلق و منحصر به فرد.....

میدونم که کم دوستی کردم؛ کم و پر از کاستی.....

 

پی نوشت: عیدتون مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 22:51  توسط ژاندارك  | 

 

تقریبا" یادم رفته شبهای این شهر چه پررونق است مثل شبهای جنوب. تقریبا" یادم رفته بود اینجا هم شبی هست که زیباست، شبی که حیف است از دستش بدهی. حیف است که راه نروی و نگاه مردمان شاد نکنی، حیف است که صدای پای کوبیدن کودکی که لج کرده را نشنوی و بی تفاوت از کنارش رد شوی، حیف است مادربزرگی را نبینی که با دختر و نوه اش خرید میکند و آنقدر مخملی لباس را لمس میکند که جنسش را بداند که دلت میخواهد دستانش را بگیری و بگویی مادر جون بیا و امشب  مادر بزرگ من شو، بیا و امشب تو برایم قصه بگو. تو بیا که حیف است زندگی را بی حضور تو سر کرد. هوووم.... شبهای شهر را دوست دارم. بی دغدغه قدم زدن را دوست دارم. شوریدگی درونم را این روزها دوست دارم.

هوای پاییزی حیف ست که از دستم بدهی، حیف است که از دستت بدهم. هوای پاییزی چقدر که این روزها حلاج تو را به من وعده میدهد و چقدر که من تو را دوست دارم. دوست دارم وقتی قدم میزنیم در خیابانهای همین شهری که شبهایش زیباست تو بیایی و دورمان پرسه بزنی. دست در جیب قدم بزنیم و فکر کنیم و حرف بزنیم و سکوت کنیم و فکر کنیم. هوای پاییزی دوستت دارم چیزی روی دلم سنگینی میکند. دلم پر از دردی ناشناس است. خسته ام و دل تنگ و این روزها بس که گفته ام، "دل تنگم" تنها یک لبخند محو پاسخ میگیرم و یک دل تنگتر و پژمرده تر از پیش. هی هوای پاییزی.... بیا شاید چیزی عوض شود. شاید یادداشتهای  یک ماهه ی دوست ما را به جایی برساند. شاید چیزی عوض شود....

مانده ام بین خستگی و امیدواری. انگار زندگی ای که همیشه سرلج داشته این روزها بازهم مرا رسانده به همان بی رمقی ای که کورسوی امیدی آن دورها هست اما جسمی خسته و بی حوصله می گوید حالا که چی؟ زندگی همان نیمه امید فکستنی ست؟ نمیخواهمش بگذار جیبت!

حوصله ی دعا هم ندارم. هرچه پیش آید خوش آید. این روزها فقط هوس  پیاده رویست که در وجودم غوغا میکند. رفتن را عشق ست! بقیه اش را بعدها فکر خواهد کرد.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:15  توسط ژاندارك  |